تبليغاتX
شیدای شهدا
شیدای شهدا
خدایا دل هایمان را از جمله زمینیان بکن و به زمره آسمانیان پیوندبزن
نگارش در تاريخ توسط جا مانده

فاطمه (س) گفت : اى ابوالحسن !


من از پدرم شنیدم كه مى فرمود:

اشك ،خشم خداوند را خاموش مى كند و قبر باغى از باغهاى بهشت نخواهد بود، مگر هنگامى كه بنده از ترس خدا گریه كند

 و خداوند عزیز جبار مى داند كه من با این اشكها از خوف خدا مى گریم ...


على (ع) گریست .


فاطمه (س) از اشكهاى آن حضرت گرفته و بر چهره خود كشیده گفت :

 اى ابوالحسن !

اگر غمگینى در بین امت گریه كند، خداوند آن امت را مورد بخشایش خود قرار مى دهد. پسر عمویم ! تو غمگین و محزونى و من اشك چشم تو را به صورت مى كشم تا مشمول رحمت خدا شوم ...

"التماس دعا"

نگارش در تاريخ توسط جا مانده

"لحظه شهادت یک نوجوان بسیجی"

حوالی ظهر بود، گرما بیداد می‌کرد. دشمن که از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود، با تمام قوا سعی در باز پس‌گیری ارتفاعات داشت، نور آفتاب به سود آنها بود، رزمنده‌ها که تمام شب مشغول عملیات بودند در این ساعات کمی خسته به نظر می‌آمدند.

شهدا

تدارکات نرسیده بود و بچه‌ها تشنه بودند. در جایی که فرمانده مقرر کرده بود، خسته و تشنه کیسه‌های شن را پرمی‌کردند تا از گزند ترکش‌های توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات.

دوربینم را برداشتم و به قصد روحیه دادن به بچه‌ها و گرفتن عکس در مسیر خاکریز حرکت کردم. صدای سوت توپ و خمپاره موجب می‌شد دائم خیز بروم، بچه‌های رزمنده دیگر به‌ خوبی با این صداها آشنا هستند. گوش‌ها عادت می‌کند و می‌توانی بفهمی که این صدای توپ از طرف خودی‌هاست یا دشمن، تا بی جا خیز نروی!

نمی‌دانم برای چند دقیقه چه شد که عراقی‌ها جهنمی به پا کردند و آنچنان آتشی روی ما ریختند که مدتی درازکش روی زمین ماندم. با اصابت هر خمپاره و توپی بالا و پایین می‌شدم. کمی آرامش که ایجاد شد بلند شدم تا اطرافم را ببینم.

در ابتدا دود حاصل از این همه انفجار و خاک موجب شد درست متوجه اوضاع نشوم، گوش‌ هایم تقریبا چیزی نمی‌شنید. به نظرم آمد که زمان از حرکت باز ایستاده و متوقف شده، از موج انفجارها کمی گیج بودم. دیدم بچه‌های زیادی روی زمین افتاده‌اند، در همین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد که صورتش از برخورد خمپاره به نزدیکش سیاه شده بود و ترکش‌ های آن همه صورتش را گرفته بود.

بی ‌اختیار دوربینم را بالا آوردم و عکسی از او گرفتم. در حال حرکت بود و برای اینکه به زمین نیفتد از لبه‌های سنگرهای شنی کمک می‌گرفت.


جلو رفتم، صدای زمزمه‌اش را می‌شنیدم، به آرامی می‌گفت :«آقا اومدم. حسین جان اومدم.» وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم، همچنان نجوا می‌کرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم و به او گفتم: «عزیزم، فدات بشم، چیزی نیست.»


جلو رفتم، صدای زمزمه‌اش را می‌شنیدم، به آرامی می‌گفت :«آقا اومدم. حسین جان اومدم.» وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم، همچنان نجوا می‌کرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم و به او گفتم: «عزیزم، فدات بشم، چیزی نیست.»

ناامیدانه برگشتم و باز امدادگر را به یاری خواستم. حالا اشک‌هایم با خون‌های زلال او درهم آمیخته شده بود، دیگر نجوا نمی‌کرد و به آسمان چشم دوخته بود. امدادگر آمد اما... لحظه‌ای بعد گفت: کاری از دستم برنمی‌آید، شهید شده، برادر زحمت می‌کشی ببریش معراج شهدا...!

(معراج شهدا جایی بود که وقتی بچه‌ها شهید می‌شدند، آنها را کنار هم می‌گذاشتند تا بچه‌های گردان تعاون آنها را به عقب منتقل کنند). در حالی که تمام بدنم می‌لرزید او را بغل کردم، انگار فرشتگان زیر پیکر پاکش را گرفته بودند. آنقدر سبک بود که به‌ راحتی در بغلم جای گرفت و از زمین بلندش کردم.

امدادگر با دست محل معراج شهدا را نشان داد. قبل از اینكه او را در کنار دیگر شهدا بگذارم، صورتش را بارها و بارها بوییدم و بوسیدم، به خدا بوی عطر گل یاس می‌داد.

 

جهان نیوز

نگارش در تاريخ توسط جا مانده

 در تشییع جنازه شهید محمدرسول رضائی، دانش آموز 13 ساله مدرسه راهنمائی امیركبیر اسدآباد همدان صحنه ای رخ داد كه تا كنون شاید در تشییع هیچ شهید دیگری از شهرها و حتی كشور اتفاق نیفتاده بود و دیگر هیچ گاه تكرار نشد

شهید محمدرسول رضائی

در تشییع جنازه ی من پرچم آمریكا را به آتش بكشید تا مردم بدانند من ضدآمریكایی و تابع ولایت فقیه هستم.

در تشییع جنازه شهید محمدرسول رضائی، دانش آموز 13 ساله مدرسه راهنمائی امیركبیر اسدآباد همدان صحنه‌ ای رخ داد كه تا كنون شاید در تشییع هیچ شهید دیگری از شهرها و حتی كشور اتفاق نیفتاده بود و دیگر هیچ گاه تكرار نشد.

در مراسم تشییع پیكرش، پرچم آمریكا بدست همكلاسی هایش به آتش كشیده شد.

در تشییع جنازه ی من پرچم آمریكا را به آتش بكشید تا مردم بدانند من ضدآمریكایی و تابع ولایت فقیه هستم

محمدرسول به دوستانش وصیت كرده بود؛  ...در تشییع جنازه ی من پرچم آمریكا را به آتش بكشید تا مردم بدانند من ضدآمریكایی و تابع ولایت فقیه هستم.

نگارش در تاريخ توسط جا مانده

"به حق بی‌بی (س) مرا حلال كن "


او هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد. وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به حق بی‌بی (س) مرا حلال كن

نوشتار زیر خاطره ای از سید آزادگان مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی، برگرفته از كتاب حماسه‌های ناگفته ـ صفحه90 -88 است.

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.

روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».

مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».

برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد. وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».

سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور وگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد

دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.

او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم ا هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمی‌کنم.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط جا مانده

 دستنوشته‌های یک شهید گمنام


 در زمان شهادت، 20 سال بیشتر نداشته است. از آن بزرگوار چیزی به عنوان وصیت‌نامه به جا نمانده است، اما دستنوشته‌ای بسیار زیبا و پر محتوا از او به یادگار مانده است که...

شهید گمنام

شهید علی میرمجربیان، همراه با یار همیشگی‌اش، محمد وجدانی، امر مهم آموزش را در سپاه بنیان گذاشت. به جرات می‌توان گفت که این دو بزرگوار، بالاترین و ارزنده‌‌ترین خدمات را صرف پیش‌برد اهداف جنگ کردند، اما متأسفانه با وجود گذشت این سالیان، هنوز در گمنامی محض به سر می‌برند. آنها در نهایت، جان خود را در راه تحقیق و پژوهش گذاشتند، و در روز یازدهم آبان 61، در صحنه عملیات، و در اثر اصابت گلوله راکت هلی‌کوپتر، در حالی که مشغول یادداشت‌برداری از نقاط ضعف و قوت نیروها بوده‌اند، به لقای یار می‌شتابند.

شهید میرمجربیان در زمان شهادت، 20 سال بیشتر نداشته است. از آن بزرگوار چیزی به عنوان وصیت‌نامه به جا نمانده است، اما دستنوشته‌ای بسیار زیبا و پر محتوا از او به یادگار مانده که برای آشنایی نسبی با روحیات معنوی‌اش هم که شده، خواندنش خالی از لطف نیست. این متن در ساعت یک نیمه شب جمعه، نوزدهم دی ماه 1359، درست یک شب قبل از انجام عملیات آبادان ـ ماهشهر (نصر) نوشته شده است که با اندکی ویرایش آورده می‌شود:

بسم‌الله الرحمن الرحیم

امشب شهادتنامه عشاق امضا می‌شود

فردا به خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود

ذلک بأن الله لم یک مغیراً نعمه انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم و انّ الله سمیع علیم.

آن هنگام که از محیط اطراف بریده شدم و به صحنه آزمایشگاه الهی رسیدم، ضعیفی و زبونی خویش را در مقابل این قدرت بزرگ امتحان گیرنده یافتم و به عمق فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علی ـ علیه‌السلام ـ پی بردم که: "یا رب ارحم ضعف بدنی و رقّه جلدی و دقّه عظمی."

پنجه‌های به خون آغشته باطل، حقانیت حق را به اثبات می‌رساند. از نشانه‌های بر حق بودن ما، رهبر ماست که چون حضرت حسین بن علی (ع) به میدان مبارزه آمده؛ و جوانان ما که با شور و شوقی بسان جوانان بنی‌هاشم و انصار، به صحنه جنگ می‌آیند؛ و پیرزنان ما هستند که با جسم و تن رنجورشان برای جبهه نان می‌پزند

*****

پنجه‌های به خون آغشته باطل، حقانیت حق را به اثبات می‌رساند. از نشانه‌های بر حق بودن ما، رهبر ماست که چون حضرت حسین بن علی ـ سلام‌الله علیهما ـ به میدان مبارزه آمده؛ و جوانان ما هستند که با شور و شوقی بسان شور و شوق جوانان بنی‌هاشم و انصار، به صحنه جنگ می‌آیند؛ و پیرزنان ما هستند که با جسم و تن رنجورشان برای جبهه نان می‌پزند.

چه می‌گوید باطل که ادعای حقانیت می‌کند؟ زهی بی‌شرمی که با دیدن آثار خدایی خداوند که در این انقلاب، بر در و دیوار، بر دشت و کوه، بر جنگل و رودخانه، بر شهر و بیابان، و بر آسمان و زمین کشور ایران نمایان شده است، باز هم چنین ادعایی می‌کند!

راستی، چگونه می‌توان ملتی را که با امام حسین ـ سلام‌الله علیه ـ پیمان بسته و گفته: «انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم» باطل خواند و از ادامه راهش باز داشت؟

جوانی را به یاد می‌آورم که آن شب، در آن غروب خونین، بر روی صخره‌ها و در کنار رودخانه و نزدیک یک نخلستان، در حالی که غروب خورشید حاکی از سرافکندگی‌اش، و سرد شدن صخره‌ها بیانگر همدردی آنها، و حرکت آب رودخانه نشانه گریه او بود؛ با تمام وجود فریاد الله‌اکبر را سر می‌داد و رسوایی جنایتکاران را اثبات می‌کرد. خمپاره ـ این پیام آورنده آرزوی رزمندگان ما ـ پای راست این جوان را چون گوشت چرخ شده له کرده بود، و کمرش را چون ساتور از پاهایش جدا ساخته بود؛ گویا که خیلی زود و به تعجیل می‌خواست او را وارد بهشت کند. در آن لحظه‌ها، او مولایش حضرت علی بن ابی‌طالب ـ سلام‌الله علیه ـ را صدا می‌زد، گاهی شعار «درود بر خمینی» را بر زبان جاری می‌کرد و گاهی نوید «اسلام پیروز است، صدام نابود است» را سر می‌داد. به او گفتم که یادی از سرور و سالار شهیدان بکنند؛ ذکر«یا اباعبدالله» را زمزمه زبان گویایش کردم. با چشمان به اشک نشسته‌اش مولایش را خواند و در همان حال مرغ سعادت شهادت به سراغش آمد و وی را به همراه خود برد.

و امشب این جوانان با چه شوری به خواب رفتند؟ با چه ولایتی از تمام علایق دنیوی بریده شده، و به سوی حق‌تعالی پیش می‌روند؟

*****

نیمه‌شبی را به یاد دارم که دلاورانی(1) عاشقانه به نزدیک سنگرهای کافران رفته و جسد پاک و مطهر برادر شهیدی را که در روز عاشورا به حق پیوسته بود، آوردند. او که با قدم‌های استوار، در روز عاشورا به صحنه کربلایی کوه‌های ذیل قدم گذاشته بود، هنگامی که فیض عظیم شهادت به سراغش می‌آید، تفنگ ژث خود را با دست‌های گرم و خون‌آلودش بر سینه چسبانده و بر روی آن دراز کشیده و آن قدر از اسلحه و از دین و مملکت خویش پاسداری کرده بود که استخوان‌هایش از زیر گوشت‌ها پدیدار شده بود. بوی خوش جنازه او، همان سند رسوایی صدام و اربابانش بود.

و امشب این جوانان با چه شوری به خواب رفتند؟ با چه ولایتی از تمام علایق دنیوی بریده شده، و به سوی حق‌تعالی پیش می‌روند؟

فردا جمعه، روز فداکاری و روز جان‌فشانی است. روز جمعه به ولی‌عصر ـ عجل‌الله تعالی فرجه الشریف ـ تعلق دارد و اینها، سربازان او هستند؛ فرمانده خود بهتر می‌داند که با سربازان خویش چگونه عمل کند. و آن بزرگوار شاهد است که اینها وصیت‌نامه‌ها را نوشته، پیمان‌ها را بسته، و خواهان پیروزی اسلام می‌باشند.

پی‌نوشت:

1-     بنا به اظهار برخی دوستان نزدیک شهید، او خود یکی از این دلاوران بوده است.

بخش فرهنگ پایداری تبیان
نگارش در تاريخ توسط جا مانده

نقاشیِ شعر


باید قلم گرفـــت وَ طرحی دگر کشیــــد
 تا روزهــــای مبهم تاریــــخ پــر کشیـــد


وقتیکه با سقیفه جهان خواب می‌شود
 باید که انتظــار در و میــــخ در
کشیـــد


نـــور خداست در رگ  خورشیـد فاطمــه
 باید به بام خانه خورشیــد سر
کشیـــد


رنگ سیـــاه می‌زنـــــــم ایــــوان واژه را
با خاطر حزین نشود شعـر ِ تَـر
کشیـــد


شــاعر به شطّ خون دلش را محک زده
بــاید برای از تو سرودن خطـــر
کشیـــد


"فتح المبین"به نام تو تفسیر عشق کرد
در معبری به نـــام تــو راه ظفر کشیـــد


روزی اگر چـه مـــی رسد از راه منتقــم
 بــاید برای آمدن دوســــت، در
کشیـــد


(شعر از شاهد)


نگارش در تاريخ توسط جا مانده

"خاطرات منتشر نشده ای از شهید صیاد شیرازی"

تیمسار خشمگین بود . چنان خشمگین كه حتی صدایش می‌ لرزید . دوستانش بعدها اعتراف كردند كه در تمام مدت دوستی‌ بلند مدتشان هرگز او را چنین ندیده بودند. او حتی برای نخستین بار بر سرشان داد زده بود كه: « شما چطور توانستید بدون اجازة ی من دست به چنین كاری بزنید ؟ »

شهید علی صیاد شیرازی

كسی در آن لحظه جرأت جواب نداشت . هر چند آن ‌ها همان وقت هم كه تصمیم به چنین كاری گرفتند ، از عواقبش بی‌ اطلاع نبودند ، اما نه در این حد !

ماجرا از این قرار بود كه سال ‌ها پیش ، وقتی كه او شب و روزش را در جبهه می‌ گذراند ، بنیاد شهید به تعدادی از خانواده‌های شهدا و جانبازان در یكی از شهرک ‌های تازه تأسیس شمال تهران زمین می ‌داد . آنان كه از زندگی فرمانده شان از نزدیک اطلاع داشتند ، به فكر خانواده ی‌ او افتادند . آن ‌ها فكر می‌ كردند صیاد به خانواده ‌اش بی‌ اعتناست فردا كه آب‌ ها از آسیاب بیفتد ، او حتی زنده هم بماند ، چه بسا خانواده ‌اش سایبانی نداشته باشند . آن روز ها خانواده ی او در خانه ی سازمانی ارتش زندگی می‌ كردند . پس دوستان او تصمیم گرفتند از رئیس بنیاد شهید برای فرمانده نیروی زمینی كه از قضا خود جانباز هم بود ، قطعه ‌زمینی بگیرند . حجت‌الاسلام كروبی هم كه از زندگی او بی ‌اطلاع نبود ، موافقت كرد و كار صورت گرفت . یاران فرمانده برای این كه او را در مقابل كار انجام شده قرار دهند ، وام گرفتند و حتی خود نیز پولی فراهم كردند و دست به‌كار ساختمان سازی شدند . تا این كه در نیمه ی كار صیاد فهمید . به آنان به ‌شدت تاخت. عصبانیتش كه فروكش كرد ، از آنان عذر خواست. گفت می‌ داند آنان قصد خدمت به او و خانواده ‌اش را داشته‌ اند اما او چنین استحقاقی ندارد. بعد برای آقای كروبی نامه نوشت و بعداز تشكر از مساعی او در حل مسكن ایشان ، گفت :

وقتی كه در دانشگاه افسری تدریس می ‌كرد ، تصمیم گرفت عملیات‌ های بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس كند. استقبال دانشجویان باعث شد برای نظام‌ مند شدن این كار ، سازمانی تشكیل دهد . طرح تشكیلاتی نوشت به نام هیأت معارف جنگ.

... اكنون در وضعیتی قرار دارم كه احساس می ‌كنم به ازای رسیدن به مسكن بهای گرانی را دارم می‌ پردازم آن هم ثمره ی  همه ی  مجاهدت ‌های فی‌ سبیل ‌اللهی ( كه اگر خداوند آن را تأیید فرماید ) كه قلبم رضایت نمی‌ دهد چنین شود. لذا با توجه به این ‌كه خدا می‌ داند نه تنها خود را لایق چنین عنایاتی از جمهوری اسلامی نمی‌ دانم بلكه هم‌ چنان مدیون هستم و باید تا روزی كه نفس در بدن دارم عاشقانه به اسلام عزیز خدمت نمایم . قاطعانه اقدام فرمایید كه :

« ساختمان نیمه كاره مسكن این‌ جانب را از طرف بنیاد شهید تحویل‌ گرفته و فقط مخارجی را كه اضافه بر وام واگذاری ( مبلغ چهارصد هزار تومان ) هزینه شده است به ما پرداخت نمایند تا به صاحبانش مسترد نمایم . ».

شهید علی صیاد شیرازی

پایان جنگ برای علی صیاد ‌شیرازی ، آغاز خیزش به سوی دنیا به بهانه ی زندگی نبود . مگر از منظر یک مؤمن تمام لحظات تلخ و شیرین جنگ ، مملو از جلوه ‌های زندگی نبود كه اكنون برای جبران عقب ‌ماندگی ‌های آن دست از پا نشناسد! او مانند دیگر رزمندگان مؤمن به عهدی كه با خدای خود بسته بود ، صادق بود و در انتظار آن روز موعود سر از پا نمی ‌شناخت .

بعداز تشكیل ستاد كل نیرو های مسلح سرتیپ صیاد‌ شیرازی به عنوان رئیس بازرسی این ستاد منصوب شد . مدتی بعد از سوی فرماندهی‌ كل قوا مسؤولیت جانشینی این ستاد نیز به او محول شد . اكنون بعد از جنگ هم باز بیش ‌تر وقت او برای سازماندهی نیرو های مسلح صرف می‌ شد. همه كسانی‌كه سربازیشان را در آن ستاد گذرانده‌اند، به‌ یاد دارند كه هر روز در مراسم صبحگاهی ، تیمسار صیاد خود به وسط میدان می‌ آمد و به همه تمرین ورزش می‌ داد . این آغاز یک روز سراسر كار برای او بود.

او به سربازان و افسران جوان عشق می‌ورزید. برای تربیت آنان سر از پا نمی ‌شناخت. از هیچ فرصتی برای یادآوری خاطرات حماسه ‌های جنگ ، دریغ نمی ‌كرد. از دانشگاه افسری امام علی و پادگان ‌های آموزشی سربازان گرفته تا پاسگاهی گم گشته در میان كوه ‌های كردستان به نام خیلچان. در یكی از این سركشی‌ ها متوجه شد كسی پوتین‌ هایش را واكس زده است. از فرمانده منطقه پرسید چه كسی این كار را كرده است. او گفت : «تیمسار ، سرباز مهمانسرا به دستور من این كار را كرده است.»

اخم‌ های تیمسار تو هم رفت. چند بار زیر لب استغفار گفت و آن‌ گاه رو به سوی فرمانده جوان كرد و گفت: این رفتار ها در انسان روحیه ی استكباری ایجاد می‌كند. باید غرور سرباز را حفظ كرد. »

وقتی كه در دانشگاه افسری تدریس می ‌كرد ، تصمیم گرفت عملیات‌ های بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس كند. استقبال دانشجویان باعث شد برای نظام‌ مند شدن این كار ، سازمانی تشكیل دهد . طرح تشكیلاتی نوشت به نام هیأت معارف جنگ.

من خدا را شكر و سپاس می‌گویم كه در قلبم محبتی نسبت به این فرزند قرار داده است كه نه تنها از سه فرزند دیگرم كم‌تر نیست بلكه به دلایلی كه وجود دارد به تدریج این محبت بیش‌تر می‌شود .

اولین مشورت در این مورد را خدمت مقام معظم فرماند هی كل قوا در جهت اخذ مجوز ولایتی كار داشتم. الحمدلله با مطرح كردن این مطلب مقام معظم رهبری من را به انجام این كار ترغیب نموده البته با این فرض كه من هفته‌ای یک جلسه مجاز به منفک شدن از كار سازمانی خویش باشم و هر ماه هم 48 ساعت در روزهای پنجشنبه و جمعه برنامه‌ریزی كرده و به مناطق عملیاتی بروم و به‌همراه گروه، برداشت تحقیقی خود را از منطقه ی عملیاتی انجام بدهم .

او در قالب هیأت معارف جنگ موفق شد فرماندهان بزرگ عملیات ‌های مختلف را به دانشگاه افسری بكشاند بعداز تدریس و نقد و بررسی نظری هر عملیات ، در پایان هر دوره ، دانشجویان به اتفاق اساتید و با حضور همه فرماند هانی كه از ارتش و سپاه در آن عملیات نقش داشته‌اند، در منطقه حضور یابند و از نزدیک محل حوادث را ببینند. این فرصت برای فرماندهان مغتنم بود تا خاطراتشان را بازگویی كنند. تیمسار صیاد موفق شد حداقل سه دوره را خود شخصاً سرپرستی كند.

شهید صیاد شیرازی

بعداز سال‌ها دوری از خانه و خانواده ، حالا برای رسیدگی به فرزندانش فرصت بیش ‌تری می‌گذاشت. به دقت به درس و مشق آنان می‌رسید. اعمال و حركاتشان را زیر نظر می‌گرفت و در مسائل مختلف به آنان مشاوره می‌داد. در انتخاب همسر مناسب برای مریم، ماه‌ ها وقت گذاشت تا این كه از میان همه ی خواستگاران دانشجویی بسیجی را مناسب دامادی خود یافت. حتی از دختر معلولش مرجان هم غافل نبود. او عقب‌افتاده ی ذهنی است. پدر مانند یک عارف شكیبا وجود او را نعمت می ‌پنداشت و به او به چشم یک بهشتی روی زمین می ‌نگریست.

من خدا را شكر و سپاس می‌گویم كه در قلبم محبتی نسبت به این فرزند قرار داده است كه نه تنها از سه فرزند دیگرم كم‌تر نیست بلكه به دلایلی كه وجود دارد به تدریج این محبت بیش‌تر می‌شود .

راستی ، رابطه ی عاطفی شهید صیاد شیرازی با دختر معلولش ، مرجان ، و حکایتی شنیدنی از لحظات شهادت ایشان را ، در قسمت بعد مطالعه فرمایید .


منبع :

کتاب در کمین گل سرخ

نگارش در تاريخ توسط جا مانده

 تازه ازدواج كرده بودیم، كه محمد ساعت 2 نیمه شب مجروح به خانه بازگشت. دلم ریخت. جوان بودم و هزاران آرزو برای زندگی‌ام داشتم. اما محمد مدام یا در جبهه بود یا اگر به شهر بازمی‌گشت تركشی سربی هدیه می‌آورد. نمی‌توانست درست بنشیند، به حالت نشسته نمازش را خواند. اما هنوز حالش بهتر نشده بار سفر بست...


شهید محمد آرمان

سردار شهید محمد آرمان

 

سال تولد: 1343

محل تولد : جیرفت(روستای دشت کوچ)

محل شهادت : جزیره مجنون

 

سرایدار مدرسه مرد بد اخلاقی بود که زنش را کتک می زد و او را مجبور می کرد با داشتن چند بچه، مدرسه را هم نظافت کند. محمد از این موضوع با خبر شد،صبح ها زودتر مدرسه می رفت و در تمیز کردن مدرسه به سرایدار کمک می کرد.

***

به نماز بسیار علاقه داشت تا آن جا که شرط دوستی خود با یکی از هم سن و سال هایش را خواندن نماز گذاشته بود. وقتی به مسجد می رفت سعی می کرد دست یک عده را بگیرد و همراه خودش ببرد.کسانی را نماز خوان کرد که هیچ کس از آنها انتظار چنین رفتاری را نداشت.

***

محمّد فرمانده ای فروتن و متواضع بود. ساده و بی آلایش و خودمانی در عین صلابت؛ اقتدار، لیاقت و شجاعت. اگر کسی با عصبانیت و خشم با او برخورد می کرد او با تبسم و چهره ای آرام و خندان به او پاسخ می داد. تاثیرگذاری عجیب و فوق العاده ای روی نیروها داشت. اینها همه به خاطر آن بود که پشتوانه ی محکم معنوی داشت.

***

یک بار که به مرخصی می رود، مادر سرِزمین کشاورزی در حال بیل زدن بوده؛‌ می بیند که دست های مادر تاول زده و از آن ها خون می آید. دست های مادر را می بوسد و روی چشم هایش می گذارد. مادر می گوید من برای سلامتی تو هر بار یک چیزی نذر می کنم. محمّد در پاسخ می گوید: همین آه و ناله ها ونذرهای تو نمی گذارند من شهید شوم.

 ***

هنگام خواستگاری به دختر مورد نظر گفت: من بچه جبهه و جنگ هستم با جنگ بزرگ شده ام. من باید با کسی ازدواج کنم که مرا درک کند و از رفتن من به جبهه ممانعت به عمل نیاورد. کسی که حتی انتظار شهادت مرا هم داشته باشد.

هنگام خواستگاری به دختر مورد نظر گفت: من بچه جبهه و جنگ هستم با جنگ بزرگ شده ام. من باید با کسی ازدواج کنم که مرا درک کند و از رفتن من به جبهه ممانعت به عمل نیاورد. کسی که حتی انتظار شهادت مرا هم داشته باشد

***

سفارش محمّد به همسرش: من به جبهه می روم. سعی کن همیشه متین و با وقار باشی. برای گرفتن وسایل خانه به هیچ وجه به هیچ ارگان و سازمانی مراجعه نکن. از کسی چیزی درخواست نکن. در نماز کاهلی نشان نده و برای رزمندگان دعا کن.

***

تازه ازدواج كرده بودیم، كه محمد ساعت 2 نیمه شب مجروح به خانه بازگشت. دلم ریخت. جوان بودم و هزاران آرزو برای زندگی‌ام داشتم. اما محمد مدام یا در جبهه بود یا اگر به شهر بازمی‌گشت تركشی سربی هدیه می‌آورد. نمی‌توانست درست بنشیند، به حالت نشسته نمازش را خواند. اما هنوز حالش بهتر نشده بار سفر بست...

هرچه اصرار كردم بمان، قبول نكرد. پدرم گفت: همسرت حامله است حداقل این‌ها را از یاد نبر. در فكر این‌ها هم باش... محمد آرام و خونسرد پاسخ داد: «رفتن دست خودم است.» اما آمدن دست خداست. سعی می‌كنم زود به زود بیایم.

***

زندگی ما ساده و محقر بود، اما من این سادگی و محبت بی‌دریغ محمد را دوست داشتم. وقتی خانه می‌آمد اول به سراغ مادرش می‌رفت. كمی در كارها به او كمك می‌كرد و بعد به من و فرزندش می‌رسید. یادم نمی‌آید در طول زندگی مشتركمان یك‌بار با من تند صحبت كرده باشد.

***


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط جا مانده
پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم نمی توانست کاری کند. هیکلش درشت بود و بزن بهادر. هیچ کس جلودارش نبود. هر شب کاباره ، دعوا ، چاقو کشی...

سند خانه همیشه روی طاقچه بود. مادرش تقریباً ماهی یکبار برای سند گذاشتن به کلانتری محل می رفت! رئیس کلانتری هم از دست او به ستوه آمده بود.

با تمام اینها مادرش هر وقت می خواست دعا کنه ، می گفت: خدایا شاهرخ مرا از سربازان امام زمان عج قرار بده. خدایا عاقبت بخیرش کن.

دیگران به او می خندیدند و می گفتند : شاهرخ و سربازی امام زمان عج ؟!

تا اینکه دعای مادر اثر کرد و شاهرخ شد عاشق امام. پای سخنرانی امام گریه می کرد. رفت جبهه. شده بود سرباز واقعی

 امام زمان عج. شهید که شد حتی پیکرش هم پیدا نشد 

 شاید دلش می خواست حضرت زهرا س براش مادری کنه...

                     آبروی اهل دل از خاک پای مادر است

                                              هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است

                                                               ادامه خاطرات در ادامه مطلب...


ادامه مطلب...


آقا نقاشی آرمیتا را باخودش برد/ارمیتا:پس چرا عکس بابا رو نشون ندادن./حاشیه های خواندنی حضور رهبر انقلاب درمنزل شهید رضایی نژاد

پــری

گزارشی از حضور سرزده رهبر معظم انقلاب در منزل شهید داریوش رضایی‌نژاد

از همان لحظه‌ی ورودمان، دختربچه شروع می‌كند به ورجه وورجه توی اتاق. اسمش «آرمیتا»ست؛ آرمیتا رضایی‌نژاد؛ دختر شهید داریوش رضایی‌نژاد. 5 ساله است. احتمالا خوشحالی‌اش از این است كه امروز این همه مهمان به خانه‌شان آمده. «خانه» كه چه عرض كنم؛ نمی‌دانم با گذشت چندماه، توانسته اینجا را به عنوان خانه قبول كند یا نه. بعد از این كه پدرش را جلوی چشمان او و مادرش شهید كردند، به‌خاطر مسائل روحی، به این محل نقل مكان كرده‌اند. خانه‌ای ظاهرا نوساز كه هنوز به جز یك قاب عكس بزرگ از پدر، چیز دیگری روی دیوارهایش نصب نشده؛ حتی عكس آرمیتا روی دوش پدر هم روی میز است.

http://leader-khamenei.com


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط جا مانده

ماجرای دیدار رهبر انقلاب و شهید طهرانی مقدم در جنگ تحمیلی

ماجرای دیدار رهبر انقلاب و شهید طهرانی مقدم در جنگ تحمیلی بعدازظهر شنبه 21 آبان‌ماه، یكی از پادگان‌های پشتیبانی سپاه در اطراف تهران شاهد حادثه‌ای دردناك بود؛ حادثه‌ای كه اگرچه سردار حسن طهرانی مقدم و یارانش را به آرزویشان -شهادت در راه خدا- رساند، اما دل‌های بسیاری را در غم فراغ این بزرگمردان اندوهناك كرد.
به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری در اربعین شهادت دانشمند فرزانه حسن طهرانی مقدم در مصاحبه ای با برادر شهید طهرانی مقدم خاطراتی از این دانشمند فرزانه را بازگو کرده است.
حاج محمد طهرانی مقدم كه حالا دیگر برادر دو شهید است، با لحنی آغشته به افسوس و غبطه و البته باافتخار، از خصال نیك برادرش یاد می‌كند و خاطراتی از دیدارهای برادرش با رهبر معظم انقلاب را برای ما می‌گوید.
بسیاری از همسنگران و نزدیكان حاج حسن طهرانی مقدم خاطرات و ویژگی‌هایی را از او نقل كرده‌اند. شما به عنوان برادر این شهید بزرگوار مهم‌ترین ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری شهید طهرانی مقدم را چه می‌دانید؟
ه گمان من، ویژگی‌هایی كه در شهادت شهیدی همچون صیاد شیرازی بود كه همه‌ی مملكت ما را از شهادتش داغدار كرد، در شهادت حاج حسن آقا هم بود. اولاً اخلاص شهید صیاد، كه شهید طهرانی مقدم هم واقعاً همین‌گونه بود. نكته‌ی دوم هم بحث گمنامی ایشان بود. واقعاً حاج حسن آقا یك دانشمند برجسته و یك زاهد بی‌ادعا و گمنام بود. اگر هم در محافل و مجامع عمومی حضور می‌یافت، همیشه سعی می‌كرد در گمنامی باشد. این دو ویژگی به نظر من باعث شده كه این‌قدر مردم ایران و به‌خصوص رهبر معظم انقلاب به این شهید عنایت دارند.



خداوند دست گره‌گشایی به او داده بود. هر مستمند و هر سائلی كه به ایشان مراجعه می‌كرد، دست خالی برنمی‌گشت. ایشان یك مركز خیریه‌ای داشت كه از طریق آن به صورت گمنام و پنهانی به نیازمندان كمك می‌كرد. كسانی می‌آمدند و وام می‌خواستند، مسكن می‌خواستند، جهیزیه می‌خواستند، به مادرم می‌گفتند و حاج حسن آقا از این طریق به آنان كمك می‌كرد. افرادی پس از شهادت ایشان به من مراجعه كردند و از رسیدگی‌ها و دستگیری‌های حاج حسن آقا برایم گفتند.




در كارهای خیر همیشه پیش‌قدم بود. مبلغی پول را در یك صندوق قرض‌الحسنه گذاشته بود و از آن طریق به افرادی كه به وام احتیاج داشتند، كمك می‌كرد. بسیار اتفاق می‌افتاد كه كسانی وام دریافت می‌كردند، اما اقساط آن را پرداخت نمی‌كردند. حاج حسن آقا به جای این‌كه ناراحت شود، به من می‌گفت خب حتماً پول ندارند كه بدهند. آن‌قدر این اتفاق می‌افتاد تا آن پول تمام می‌شد و ایشان جایش پول دیگری می‌گذاشت و این كارِ همیشگی ایشان بود. در جمع دوستان و خانواده هم به تعظیم شعائر اهل بیت علیه‌السلام بسیار اهتمام داشت.

یكی از عوامل موفقیت حاج حسن آقا، جدیت توأم با انگیزه‌های الهی ایشان بود. در طول مسیر به ثمر رساندن پروژه‌ها، بارها با مشكلاتی جدی روبه‌رو می‌شد؛ مشكلات سختی كه بنده و همكارانش خیلی كم سراغ داشتیم افرادی را كه با این قبیل مشكلات مواجه شوند. ایشان اما با توكلی كه داشت و با روحیه‌ا‌ی قوی این مشكلات را حل می‌كرد و مسیرش را ادامه می‌داد.
به نظر شما چه مؤلفه‌ای در روحیه‌ی ایشان وجود داشت كه رهبر انقلاب در دیدار با خانواده‌ی شهید گفتند عطش شهید طهرانی مقدم خیلی زیاد بود و گاهی جلوی آن را می‌گرفتند؟
حاج حسن آقا افكار بلند و استراتژیكی داشت و این ناشی از اعتقادات و باورهایی بود كه از نفس گرم حضرت امام و رهبر معظم انقلاب به او رسیده بود. فكر بلندی داشت. می‌گفت ما باید در مقابل دشمن آن‌چنان مجهز باشیم كه حق این آیه را ادا كنیم: «وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَا اسْتَطَعْتُم مِن قُوَّةٍ وَ مِن ربَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدْوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ يَعْلَمُهُمْ»(1) معتقد بود كه ما باید در مقابل دشمن آن‌چنان دستمان پر و آتشین و آهنین باشد كه این ترس همیشه در دل دشمنان ما باشد تا جرأت تهدید و مقابله با ما را نداشته باشند. به همین دلیل هم دنبال این بود كه هر مقداری كه دنیا در فناوری نظامی و تجهیزات دفاعی پیشرفت می‌كند، ایشان یك قدم جلوتر باشد. به همین دلیل هیچ‌گاه آرام نبود و به وضع موجود راضی نمی‌شد.


حضور حضرت آقا در مراسم تشییع شهدای این حادثه و صدور پیام تسلیت و سر زدن به منزل شهید طهرانی مقدم، حكایت از اهمیت جایگاه این شهید دارد. شما در هر دو برنامه حضور داشتید. برای ما از نحوه‌ی مواجهه‌ی ایشان با خانواده‌ی شهید بگویید.
حضرت آقا در مراسم تشییع شهدا، از بنده درباره‌ی والدینم پرسیدند كه به ایشان گفتم، پدر ما سال‌ها است كه از دنیا رفته و مادر ما هم حالشان مساعد نبود و نتوانستند در این مراسم حاضر شوند. ایشان هم فرمودند «سلام مخصوص من را به مادرت برسان و من از خدا می‌خواهم به ایشان صبر و سكینه عنایت كند.» این پیغام ایشان برای مادر ما و دل خانواده‌ی شهید، بسیار سكینه‌آور و آرام‌بخش بود.

حضرت آقا علاوه بر این‌كه در مراسم تشییع تشریف آوردند و پیام تسلیت صادر فرمودند كه غیر از تسلای خاطر بازماندگان، برای همسنگران شهید هم راهگشا بود، محبت كردند و قدم بر چشمان ما گذاشتند و در منزل شهید حضور پیدا كردند و اسباب دلگرمی خانواده‌ی ایشان را فراهم كردند. دیدار با حضرت آقا بسیار صمیمانه و روحانی بود. ایشان ضمن احوال‌پرسی از خانواده‌ی شهید، از شرایط همسر و فرزندان سؤالاتی پرسیدند كه همسر برادرم پاسخ گفتند و فرزندانشان را هم معرفی كردند و درباره‌ی وضعیت آنان توضیحاتی دادند. سپس حضرت آقا درباره‌ی حسن آقا فرمودند كه من این شهید را بیش از بیست‌و‌پنج سال است كه می‌شناسم و از روحیه‌ی تعالی‌جو و فعالیت‌های او كاملاً اطلاع داشتم و با او مأنوس بودم و در واقع رفیق بودم.









حضرت آقا آن شب به بازدید سال گذشته‌شان از دستاوردهای جهاد خودكفایی سپاه و فعالیت‌های برادرم و همكارانش در این مركز اشاره كردند و دو نكته‌‌ی مهم را مورد توجه قرار دادند؛ اول این‌كه دستاوردهای شهید طهرانی مقدم را بسیار عالی ارزیابی كردند. دوم این‌كه فرمودند: شهید طهرانی مقدم جمعی از افراد نخبه و باتقوا را فراهم كرده و وارد این عرصه كرده بود. البته حضرت آقا در پیام تسلیتشان هم به این نكته اشاره كردند كه این جمعی كه ایشان در مجموعه‌ی جهاد خودكفایی سپاه جمع‌آوری كرده بود، توانایی ادامه‌ی راه این شهید را دارند


در پایان دیدار هم حضرت آقا به حرف‌های خانواده‌ی ایشان به‌دقت گوش دادند و برای خانواده‌ی شهید طلب صبر و اجر كردند. البته حضرت آقا یك بار هم پیش از شهادت شهید طهرانی مقدم با خانواده‌ی ایشان دیدار داشتند. یكی از فرزندان خردسال حاج حسن آقا كه آن زمان حدود 4 سال داشت، یك نقاشی ‌كشیده بود و ‌گفته بود كه من می‌خواهم این نقاشی را به آقا هدیه كنم. نقاشی را به صندوق پست ‌انداخته بود و اتفاقاً نقاشی از طریقی به دست حضرت آقا ‌رسیده بود. ایشان هم با دیدن نقاشی خواستند این بچه و خانواده‌ی او را ببینند. حضرت آقا فهمیده بودند كه نقاشی برای فرزند حاج حسن آقا است. بالاخره خانواده‌ی شهید و مادر ما به همراه این بچه در جلسه‌ای خدمت رهبر معظم انقلاب ‌رسیدند و حضرت آقا این بچه را بغل ‌گرفتند و او را مورد تفقد قرار ‌دادند و سراغ حاج حسن آقا را هم ‌گرفتند كه خانواده پاسخ دادند ایشان در مأموریت است.
 

آیا خاطره‌ی خاصی از ارتباط رهبر معظم انقلاب و شهید طهرانی مقدم به یاد دارید؟

یك خاطره‌ای كه در ذهنم مانده، راجع به بازدیدی است كه رهبر معظم انقلاب از مجموعه‌ی تشكیلات جهاد خودكفایی سپاه داشتند كه زیر نظر حاج حسن آقا اداره می‌شد. یك روز جمعه‌ای در سال گذشته ایشان تصمیم به بازدید از این مجموعه گرفتند. در این بازدید حضرت آقا دستی بر شانه‌ی این شهید گذاشتند و فرمودند: «تاكنون هر قولی را كه حاج حسن آقا به ما داد، وفا كرد.» من در آن‌جا یاد این آیه‌ی شریفه افتادم كه «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً»(2) و واقعاً این نكته برای ما و دوستان هم‌رزمش خیلی جالب بود كه حاج حسن آقا پروژه‌های بزرگ دفاعی و نظامی را در زمان‌بندی بسیار دقیق و به نحو احسن به انجام می‌رساند و به تعهد و قولش عمل می‌كرد.

خاطره‌ی دیگر كه من از خود حاج حسن آقا شنیدم، از دوران دفاع مقدس بود. رهبر معظم انقلاب در دوره‌ی ریاست‌جمهوری خود به جبهه تشریف آورده بودند و از فعالیت‌های توپخانه‌ی سپاه هم بازدید كردند كه تحت نظر شهید طهرانی مقدم بود. حاج حسن آقا به من می‌گفت آن‌جا به حضرت آقا گفتم: «چون شما شیعه‌ی واقعی مولا امیرالمؤمنین هستی و مَشتی(3) هستی، ما شما را دوستت داریم.» حاج حسن آقا می‌گفت آقا فقط خندیدند و چیزی نگفتند، اما این صحبت حاج حسن آقا در ذهن همه‌ی همرزمان ایشان كه در آن‌جا حاضر بودند، مانده است.

پی‌نوشت‌ها:
1. سوره‌ی مباركه‌ی انفال، آیه‌ی 60: و هر چه در توان داريد از نيرو و اسب‌هاى آماده بسيج كنيد تا با اين [تداركات‌]، دشمن خدا و دشمن خودتان و [دشمنان‌] ديگرى را جز ايشان- كه شما نمى‌شناسيدشان و خدا آنان را مى‌شناسد- بترسانيد. و هر چه در راه خدا خرج كنيد، پاداشش به خود شما بازگردانده مى‌شود و بر شما ستم نخواهد رفت.
2. سوره‌ی مباركه‌ی احزاب، آیه‌ی 23: از مؤمنان مردانى هستند كه به آن‌چه با خدا عهد بستند، صادقانه وفا كردند، پس برخى از آنها نذر خود را ادا كردند [به شهادت رسيدند] و برخى از آنها در [همين‌] انتظارند و هرگز پيمان خود را تغيير ندادند.
3. مَشتی: مخفف واژه‌ی مشهدی؛ یك اصطلاح عامیانه‌ و قدیمی مردم تهران برای این‌كه بگویند كسی باوفا و دوست‌داشتنی است.

نگارش در تاريخ توسط جا مانده
معرفي كتاب خط عاشقي + گوشه اي از خاطرات آن


خط عاشقی 

خاطرات عشق شهداء به امام حسین (ع) و روضه های کربلا

نویسنده :حاج حسین کاجی

  



"همچو لب خشك تو هيچ نديدم لبي"

 مسئول گروهانمان بود مداحي هم مي كرد روضه هاي علي اصغر (ع)عجيب بود بار آخر هم توي حسينيه سنندج از حضرت علي اصغر (ع)خواند: سوختم از آتشت آه چه سوزان تبي هنچو لب خشك تو هيچ نديدم لبي گريه كنم هاي هاي در عوض لاي لاي.. آخرش هم تير خورد توي گلوش.مثل حضرت علي اصغر(ع)..

شهيد علي جابري /راوي مداح اهل بيت حاج مهدي سلحشور


"ثمره زيارت عاشورا "

خيلي به زيارت عاشورا مداومت داشت اعتقادش اين بود كه اگه با معرفت زيارت عاشورا بخوني مثل خود امام حسين(ع) شهيد مي شي هر صبح بازمزمه دلنشين زيارت عاشوراي محمد از خواب بيدار مي شديم بالاخره زيارت عاشورا خوندش ثمر داد معلوم بود كه همشون رو با معرفت خونده چون وقتي شهيد شد سر نداشت مثل خود امام حسين(ع)

شهيد محمد منوچهري/ راوي حاج حميد حسام


 "هذامحبٌ الحسين"

 گريه كن امام حسين (ع)بود از اونايي كه گريه كردنش با بقيه فرق مي كرد وقتي از مجلس روضه امام حسين (ع)مي اومد بيرون چشماش سرخ شده بود از بس گريه مي كرد.كارهاش طوري تنظيم مي شد كه به روضه امام حسين (ع) برسه. هرجا روضه بود مي ديديش.زيارت عاشورا مي خوند روزي چند بار . هميشه هم مي گفت:"من توبغل تو شهيد مي شم." حرف اون شد تو بغل من شهيد شد اونم با گلوي بريده .روي سنگ قبرش با خط درشت نوشتند "هذا محبٌ الحسين "

روحاني شهيد مرتضي زنديه /راوي حاج حسين كاجي

نگارش در تاريخ توسط جا مانده

 

خدايا پرواز را به ما بياموز تا مرغ دست آموز نشويم ، واز نور خويش در ما بيفروز تا در سرماي بي خبري نمانيم.

خون شهيدان را در تن ما جاري گردان تا به ماندن خو نكنيم و دست آن شهيدان را بر پيكرمان آويز تا

مشت خونين شان را برافراشته داريم.

خدايا،چشمي عطاكن تابراي تو بگريد؛دستي عطاكن تا داماني جز تو نگيرد؛پايي عطاكن كه جز راه

 تو نرود و جاني عطاكن كه براي تو برود.

"شهيد مهدي رجب بيگي"

نگارش در تاريخ توسط جا مانده

تاریخ شهادتش را خودش انتخاب كرد

خاطرات منتشر نشده از سردار شهید، «احمد كاظمی»


شهید کاظمی گفت: چشمت به گنبد و بارگاه حضرت عباس(ع) که افتاد، اگر یاد من بودی به آقا سلام برسان و بگو، تو می‌دانی که من چه‌قدر تو را دوست دارم. من فقط از تو یک خواسته دارم؛ آن‌هم شهادت است. بگو، آقا نگذار همین‌طوری از بین بروم. بعد گفت: این را هم به آقا بگو، اگر ممکن است فقط به من کمی مهلت بدهید؛ چند تا کار ناتمام دارم، تمام کنم. خودم تاریخش را اعلام می‌کنم


سردار شهید، «احمد كاظمی»

حاجی حواسش به همه چیز بود؛ از محتوای سخنرانی و مداحی‌ها و نماز جماعت‌های ظهر عاشورا و تاسوعا گرفته، تا گذاشتن چند نفر مأمور جهت جفت کردن کفش‌های عزاداران وگرفتن اسفند دم در و دقت در توزیع صبحانه و غذای ظهر عاشورا و تاسوعا که به بهترین شكل انجام شوند.

برگزاری هیأت و مراسم عزاداری در دهه اول محرم، برایش از اهم واجبات به شمار می‌آمد و سنگ تمام می‌گذاشت، اماکیفیت اجرای آن برایش خیلی مهم‌تر بود. طوری‌که می‌توان از هیأت عاشقان ثارالله(ع)، لشکر «8 نجف اشرف»، به‌عنوان یک الگوی نمونه عزاداری نام برد.

از چند وقت پیش بزرگ‌ترها و معتمیدن خود را در لشکر خبر می‌کرد؛ چند تا بسیجی و یکی، دو تا پیرغلام امام حسین(ع). بعد هم تقسیم کار می‌کرد. «حاج حسین، حاج عباس، سید ناصر، حاج فاضل، حاج رضا، حاج غلام‌علی، حاج‌آقا جنتیان، برادر احمدپور» و بسیجی‌ها، هرکدام بر اساس تخصص و توانشان، مسئولیتی را برعهده می‌گرفتند. آن‌ها هم حاجی را خوب می‌شناختند؛ باوجود اخلاص و صبر، اما جدی، منظم و ریزبین.

اول کار تذکرات را می‌داد، سخنران و تک‌تک موضوعات و مطالب قابل بحث برایش خیلی مهم بود و می‌گفت: انقلاب ما برگرفته از قیام امام حسین(ع) و همین مراسم‌ها بود و تداوم آن هم منوط به آن است؛ پس باید محتوای این مراسم‌ها قوی باشد.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ توسط جا مانده
هر چه می گفتیم ، جواب که می داد ، آخرش می گفت :« فدات بشم »

 تکیه کلام حمزه همین بود .
من بودم و حمزه و حمید.
 منتظر پاتک عراقی ها بودیم . صدایی آمد ؛ یک چیزی شبیه پاره آجر افتاد زیر پایمان .

 حمزه خوابید و صدای انفجار و چند تا ترکش کوچولو برای من و حمید و یک بدن پاره پاره برای حمزه .

 بوی عطر سیب بود و صدای بال ملایک و انگار از حنجره ی پاره اش باز هم می گفت :

....فدات بشم ....

شادی روح تمام شهدا ۵ صلوات

قالب وبلاگ