تبليغاتX
شیدای شهدا - چند خاطره کوتاه از شهدا
شیدای شهدا
خدایا دل هایمان را از جمله زمینیان بکن و به زمره آسمانیان پیوندبزن
نگارش در تاريخ توسط جا مانده
پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم نمی توانست کاری کند. هیکلش درشت بود و بزن بهادر. هیچ کس جلودارش نبود. هر شب کاباره ، دعوا ، چاقو کشی...

سند خانه همیشه روی طاقچه بود. مادرش تقریباً ماهی یکبار برای سند گذاشتن به کلانتری محل می رفت! رئیس کلانتری هم از دست او به ستوه آمده بود.

با تمام اینها مادرش هر وقت می خواست دعا کنه ، می گفت: خدایا شاهرخ مرا از سربازان امام زمان عج قرار بده. خدایا عاقبت بخیرش کن.

دیگران به او می خندیدند و می گفتند : شاهرخ و سربازی امام زمان عج ؟!

تا اینکه دعای مادر اثر کرد و شاهرخ شد عاشق امام. پای سخنرانی امام گریه می کرد. رفت جبهه. شده بود سرباز واقعی

 امام زمان عج. شهید که شد حتی پیکرش هم پیدا نشد 

 شاید دلش می خواست حضرت زهرا س براش مادری کنه...

                     آبروی اهل دل از خاک پای مادر است

                                              هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است

                                                               =========================

 با جمعی از رزمنده ها قرار گذاشته بودند که هر جا رزمنده ای داره غیبت کسی رو می کنه ، بلند صلوات بفرستند. با این

 کار هم طرف رو متوجه اشتباهش می کردند و جلوی غیبت دیگران گرفته می شد ، و هم ثواب صلوات رو می بردند. لذا هر

جا یه نفر داشت میزد به جاده خاکی و غیبت می کرد ، یه نفر می گفت : بلند صلوات بفرست

                                                              ===========================

بعد از یه عملیات رفتم خط مقدم جبهه. دیدم سه تا رزمنده زخمی و خونی یه گوشه از خاکریز افتادند. رفتم بالا سرشون.

خیلی تشنه بودند. قمقمه ام رو در آوردم. یه جرعه آب بیشتر نداشت. گذاشتم رو لبای اولی ، دستای بی جانش رو بالا آورد

 و گفت: من نمیخوام ! بده به بغل دستی ام. رفتم بالا سر دومی . تا می خواستم بهش آب بدم ، خندید . آنقدر تشنه بود

 که به محض خندیدن لبهای خشک شده اش خون اومد ، گفت: این سومی تشنه تره ، بده به اون. رفتم بالا سر سومی

 ، تا میخواستم بهش آب بدم ، متوجه شدم  از تشنگی شهید شده. برگشتم بالا سر دومی ، اونم شهید شده بود.

اومدم بالا سر اولی اونم از تشنگی پر کشیده بود!

                                                                ========================

خیلی آقا بود. تا می شنید رزمنده ای شهید شده ، می رفت و پیشونی اش رو می بوسید. تا اینکه خبر دادن توی یه

عملیات به شهادت رسیده. به اتفاق چند تا از بچه ها رفتیم و به تلافی اون بوسه هایی که بر پیشونی شهدا زده بود ،

پیشونیش رو بوسه باران کنیم. رسییدیم بالای سرش. پارچه رو کنار زدیم. اما دیدیم سر نداره...

منبع وبلاگ :خاکریزخاطرات http://khakrize-khaterat.blogfa.com/

قالب وبلاگ