برای کبوترمهاجری که به مقصد رسید...

 

حاج احمد او که یک اسطوره بود

 

خنده هایش قلب ها را می ربود

 

 

 

گو که دریایی میان سینه داشت

 

باشهادت الفتی دیرینه داشت 

 

 

غرق در ناب نگاهش آفتاب

 

حاج احمدآسمانی بود و ناب

جانم فدای رهبر

 

 

 

چفبه دانی قبله جانت کجاست ؟

 

گردن فرزند شیر مرتضی ست

 

شیعه شیری کز بهاران آمده

 

از گلستان جماران آمده

 

شیعه شیری کین چنین مردان عشق

 

گرد او پروانه اندوجان عشق

 

چفیه باید بوی آزادی دهد

 

بوی رهبر بوی شمشادی دهد

 

چفیه تندیس عبای رهبر است

جانماز و فرش پای رهبر است

 

مادعا کردیم و رهبر خواستیم

 

چون خمینی نور دیگر خواستیم

 

چشم خودرا فرش پایش کرده ایم

 

در دل شبها دعایش کرده ایم

 

ما دعا کردیم که او منصور باد

 

هر بلا از جان پاکش دورباد

عشق یعنی استخوان و یک پلاک     سال ها تنهای تنها زیر خاک

 

 

 

 خیلی گشته بودیم نه پلاکی نه کارتی چیزی همراهش نبود.

لباس فرم سپاه تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهنش در جیبش

نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که

انگار جمله ای رویش حک شده خاک و گل ها را پاک کردم دیگر نیاز نبود

 دنبال پلاکش بگردیم روی عقیق نوشته بود

 «به یاد شهدای گمنام»

جملات قصار شهدا

 

 

شهید باکری:خدایا مرا پاکیزه بپذیر

 

 

شهید آوینی:شهداکلیدداران کعبه شیدایی اند و کعبه شیدایی کربلاست

گر چه او نوجوان تر از من بود     

  با دلش هم زبان تر از من بود   

 پله های نرفته را می رفت     

 عرش را نردبان تر از من بود

شهدا شرمنده ایم

 

کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ...؟

 

آخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها......

نماز صیاد

وقتی شهید صیاد الله اکبر نمازش را می گفت :تمام بدن من می لرزید.

احساس می کردم الله اکبر که گفت ُدیگر با این دنیا ارتباطی ندارد.

انگار به آسمان وصل شده باشد.خیلی دلم می خواست من هم این طور نماز بخوانم.

الله اکبری که او می گفت من هم بگویم .

من ندیدم کسی بتواند این طور باشد.

همیشه با وضو بود و بعد هر وضویی که می گرفت دو رکعت نماز می خواند.

یاد برو بچه های جنگ یادش به خیر یادش به حیر

 

در طلائیه غربت فرزندان فاطمه را حس کردم و درشلمچه غربت

خود فاطمه را

 

نذر شهادت

 

همسر شهید نقل می کند:پدرم اعتقاد خاصی داشت که هر وقت رضا سالم بر می گشت

و  به مرخصی می آ مد او فردای آن روز را به سلامتی شکرانه سلامتی رضا روزه می گرقت.

یک بار که رضا به مرخصی آمده بود گفت :«حاج آقا باز روزه گرفته ای ؟»پدرم گفت :«بله برای

 این که تو سالم آمده ای برای سلامتی تو نذر کرده ام»

رضا گفت :«حاج آقا آنقدر روزه می گیرید نمی گذارید ما به کارمان برسیم .یک بار هم بیانذر

 اگر روزی جنازه من آمد روزه بگیری...»

جالب اینکه وقتی رضارا دفن کردیم مصادف بود با اول ماه رجب که هم پدرم و هم مادرم هر

دو روزه بودند.

شهید رضا چراغی

 

   

 

 

 

 

امان ازفراموشی لاله ها...

 

مبادا یاد شهدا با ترکش های غفلت در زندگی مان مفقود الاثر شود