يادي از شهيد  حسين بهرامي،دانشجوي رشته رياضي دانشگاه فردوسي مشهد

به بهانه یادواره  سردارشهيد حسين بهرامي


وصیت نامه سردار شهید «حسین بهرامی»



بسم الله الرحمن الرحیم
بل الانسان علی نفسه بصیره
اینجانب حسین بهرامی فرزند محمد تقی ساکن در ارض الهی (ساری قریه ی ولشکلا) به سرمایه ی عمری 23 سال (حدوداً) مسئولیت رسمی اگر لیاقت باشد عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشهد.
هر که بنده را شناخت و هر که نشناخت پس بشناسد مرا. این نوشته حاکی از چگونگی بهره برداری از سرمایه ی عمری دارد (زیستن) از دوران طفولیت بصیرت ندارم جز حرکات کودکانه و بازی گوشی در http://www.jomhourieslami.com/1386/13861214/13861214_jomhori_islami_10_jebheh_va_jang_3_1.jpgمحدوده ی یک خانواده ی روستایی شمال ایران.

تا کلاس پنجم ابتدایی در روستا درس می خواندم و از این اوان نیز نکته ی قابل ذکری نیست (12 سال عمری= ؟) از کلاس ششم ابتدایی به شهرستان ساری به منظور ادامه ی تحصیل روانه گردیدم که بایستی قبل از هر چیز بگویم از آن هنگامه شیطان در این بنده ضعیف و بدون پشتوانه نفوذ کرد و افسارم را بدست گرفت.
او اراده می کرد، بنده عمل می کردم. او طرح می ریخت بنده اجرا می نمودم،‌ مستعمره تحت فرماندهی و حکومت او بودم، آنچنان مطیع که نپرس. او کارهای بنیادی و اساسی خویش را در بنده آغاز نموده بود.
1ـ‌ زینت دادن دنیا 2ـ امر به فحشا و منکرات و ایجاد زمینه تمایل و کشش نسبت به آن 3ـ ایجاد غرور و تکبر 4ـ پایه ریزی جهل از معارف الهی 5ـ برحذر بودن و فراری بودن از فریضه الهی. 6ـ‌ عصیان در برابر حق. و آنگاه گردیدم طاغوتچه، شاید هم طاغوت بنده ایی شدم با کوله باری از گناه و قلبی سیاه و خویی شیطانی همواره عصیانگر و سرکش البته لازم به تذکر نخواهد بود که وسایل مورد استفاده ی شیطان چه ها بودند ولی سینما، مجلات، رادیو، دوست ناباب، محیط زندگی (بردگی) موقعیت سنی و … از عوامل مؤثر بودند.
در این دوران بنده سخت ترین ضربات را از طریق شیطان خوردم و توسط آن ضربات کاری شهید گشتم (شاهد راه شیطان، نمونه و سمبل سبیل الطاغوت) خدایا اینان اعترافات و اقرارات این بنده ی سرکش و عصیانگر (از روی جهل و جنایت انجام دادم) است.
اثرات و مهم و اساسی این دوران:

ادامه نوشته

شلمچه به روایت تصویر

روز عرفه ُشلمچه به روایت تصویر

 

اینچا شلمچه است سرزمین لاله های سرخ

 

خاک تو بوی خوش وفا می ده

بوی مظلومی لاله ها می ده

 

 

در شلمچه اگر اهل دل باشی می تونی صدای پای فرشته ها را به وضوح بشنوی.

 

 

 باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند

 

وصیت نامه شهید 12ساله

 

فرازهایی از وصیتنامه شهید 12 ساله، شهید رضا پناهی

 

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/qafelehshohada/124.jpg


نه یکبار، بلکه چندبار باید این وصیتنامه را بخوانیم  تا بفهمیم که چطور جبهه برای بعضیها دانشگاهی بود که حتی بدون گذراندن تحصیلات مقدماتی، از آن فارغ التحصیل شدند و مدرک خود را از اباعبد ا..(ع) گرفتند.


صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پرگشودن، پرستو شدن

سال 1349 بود که در کرج بدنیا آمد. در خانواده ای مذهبی؛ اما بیشتر از 12 سال نتوانست سنگینی تن کوچکش را بر روح بزرگش تحمل کند و به اصرار، پدر و مادر خود را راضی کرد تا سرانجام در دوازدهمین سال زندگیش ابدی شود. وصیتنامه اش را قبل از اعزام مخفیانه در نواری ضبط کرد و در گوشه ای پنهان؛ که بعد از شهادتش بدست خانواده اش رسید.

بسم الله الرحمن الرحیم

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه

هرکس من را طلب می کند می یابد مرا، و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است، پس خون بهای او من هستم.

پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم. و بحق که ما می رویم که این حسین زمان و خمینی بت شکن را یاری کنیم و بحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله .....

ادامه نوشته

به یادشهید مهدی میرزایی

گناه و گلوله

آن قدر خودش را در جبهه به آب و آتش مي زد كه از اين نظر بنا م بود.

 از او سؤال كردم :شما نمي ترسي؟

 در جوابم گفت :وقتي مرخصي مي رويم ، در محيطي

 

قرار مي گيريم كه گنا ه فراوان است . بخشي از اين گناهان

 دامن ما را هم مي گيرد. وقتي وارد جبهه ميشويم چند

 

روزاول هر گلوله اي مي آيد، ترس تير و خمپار ه و بعدش هم عزرائيل بد ن را به لرز ه مي اندازد ولي با هر كدا م ازاين گلوله ها كه به طرف مامي آيد، اندكي از گناها ن ما مي ريزد.

چند روز كه گذشت و گناهم صاف شدديگر مشكلي ندارم و نمي ترسم.

يادش گرامي...