شناسایی شهید مفقود پس از ۲۷سال +عکس


"بازگشت پرستوی گمنام" 

  شهید حمید رضا ملا حسنی

 در تاریخ 05/05/1344 دریکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد وپس از گذراندن مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی مقطع متوسطه قبل از اخذ دیپلم و با حمله ور شدن آتش جنگی که صدامیان کافر به را ه انداخته بودند عزم خودر اجزم می کند تا به هر نحو ممکن در مناطق جنگی حضور پیدا نماید .

لذا در لشگر 27 محمد رسول الله ودر گردان عمار سازماندهی شده و خود را آماده عملیات نماید و در عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق در تاریخ 12 /08 / 1362 مفقود الاثر می گردد. سالها بود خانواده منتظر بودند.

 2سال پیش برادران شهید می خواستند مقبره ای را به صورت نمادین برای ایشان بر پا کنند که شهید به خواب برادر میاید ومی گوید دست نگه دارید .بعد از 2 سال شبی خواهر شهید در خواب می بیند که در منطقه پونک خیابان سردار جنگل تشییع پیکر شهداست و شهید ملا حسنی هم حضور دارد از او می پرسد شما اینها را... سپس می گوید من حتی کسانی که در پیاده رو راه می ورند وبرای تشییع هم نیامدند هم شفاعت می کنم .

درادامه...

   قسمتی از وصیت نامه شهید

ادامه نوشته

قربون کبوترای حرمت امام رضا(ع)

 

دوست دارم صدات کنم تو هم منو صدا کنی
من تو رو نگا کنم تو هم منو نگا کنی

قربون کبوترای حرمت امام رضا
قربون این همه لطف و کرمت امام رضا

... جمعيت انگار سال هاست آب نخورده اند، انگار اصلا آب نخورده اند. با عجله کاسه هاي طلائي را پرآب مي کنند. تصوير لرزان گنبد مي افتد توي آب کاسه هاي طلائي، و مي رسد به لب هاي تشنه. من هم کاسه اي را نصفه آب مي کنم و آرام در پلاستيک را باز مي کنم. سرش را بيرون مي آورد و جمعيت را نگاه مي کند. کاسه را مي آورم نزديکش. او هم نوک صورتي رنگش را توي کاسه مي کند و آب مي خورد. انگار خيلي تشنه بوده. انگار اصلا آب نخورده. کاسه را دوباره پر مي کنم و خودم هم مي نوشم. هم آب را، هم طلائي لرزان گنبد توي کاسه ي آب را. سلام مي دهم به حسين(ع). کاسه را مي گذارم سر جايش و مي آيم سمت پنجره فولاد.

میلاد هشتمین خورشیدولایت اقاعلی ابن موسی الرضا رو به ولایت مداران تبریک می گم
 

ادامه نوشته

علمدار روایتگری حاج عبدا..ضابط

معرفي کتاب شیدایی

مجموعه خاطرات علمدار روایتگری حاج عبدا..ضابط

نه خورشید بود، نه مهتاب، نه ستاره، اما می درخشید.
جنسش، از هر چه بود، شفاف بود.
تا بود، نام و نشانش، برایش نان نشد.
تار و پود وجودش، از عشق سرشته بود و سرقفلی سرای قلبش، در رهن محبت خدا بود و خلق خدا.
خاکی بود و ساده و بی پیرایه؛ ‌اما، عطر خدا را داشت انگار!
بی هیاهو کارش را انجام داد و ... رفت.
زنده که بود، مرگ را طلب کرد تا زنده بماند و جاودان برای همیشه.

نقاشی معروف شهید چمران

نقاشی شهید چمران خیلی رویش تاثیر گذاشته بود: شمع کوچکی که در صفحه ای سیاه می درخشید. می نشست و دقایقی را خیره نگاهش می کرد. می گفت: شهید، مثل همین شمعه که نور کمش هم می تونه در دل سیاهی ها خودی نشون بده... شد راوی شهادت.

دو فرزند کافی نیست!

شش فرزند داشت. تازه داشت به میان سالی می رسید. شوخی می کرد و می گفت: به حضرت موسی بن جعفر علیه السلام اقتدا کردم.

 

صحن جمهوری حرم امام رضا، قطعه 242

نسال الله منازل الشهداء

"حتما بخونیدرفقا"


 

 

خاطراتی ازحاج اقاابوترابی

 


پاک باش و خدمتگزار

مبنای برخورد مرحوم ابوترابی با همه، برخورد محبت آمیز همراه با اخلاق و رفتار حکیمانه بود. همه دوستان می گفتند پیش از دوران اسارت و پس از آزادی، به شعار «پاک باش و خدمتگزار» اعتقاد ژرفی داشت. او واقعا خودش را کوچک و خدمتگزار مردم می دانست.

روحش شاد

یکی از رزمندگان می گوید: در یکی از روزهایی که در اهواز دوره می دیدیم، برای شنیدن سخنرانی گردهم آمدیم. چند دقیقه بعد، روحانی بزرگواری برایمان شروع به صحبت کرد. عبا و عمامه ای خاک گرفته و به نسبت کهنه داشت. چهل ساله می نمود و لاغر اندام، تصویری از حضرت زین العابدین علیه السلام را در نظر انسان تداعی می کرد. فکر نمی کردم بتواند بجنگد، گفتم لابد برای تبلیغ آمده است. اسمش را پرسیدم، گفتند حاج آقا ابوترابی است. از قزوین آمده و تنهاست. فردای همان روز لباس رزم پوشید و همرنگ دیگران شد. کم کم درتمرینات دیدم که پا به پای ورزیده های گروه می آید.

 


برخورد نیکو


یکی از خویشاوندان مرحوم ابوترابی می گوید: آنچه در نخستین برخورد نظر انسان را جلب می کرد، اخلاق و برخورد نیکوی ایشان بود؛ یعنی هر کس در برخورد نخست، مجذوب ایشان می شد. او برخوردی بسیار محبت آمیز و گرم داشت. آنچه ما از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله شنیده بودیم که در برخوردهایشان باعث جذب تعداد بیشتری از مردم به دین مبین اسلام بودند، دررفتار آقای ابوترابی می دیدیم. این رفتار، مخصوص دوستان آزاده نبود، بلکه حتی با شکنجه گران بعثی هم با کرامت و اخلاق نیکو برخورد می کرد؛ تا حدی که با این اخلاق، توانست تعدادی از آنها را تحت تأثیر قرار دهد و متحول کند.