عطر شهید...
نام عطرراکه میپرسیدم جواب سربالامیداد.
شهیدکه شد
تووصیت نامه اش نوشته بود:
به خداقسم هیچگاه عطرنزدم؛هرگاه خواستم معطرشوم،ازته دل میگفتم:
السلام علیک یااباعبدالله
- عزیزم اینجا چه می کنی؟
لبخندی بر صورت آسمانیش جاری شد، سرش را با معصومیتی ازلی به زیر انداخت...
*عاشقم!
آنقدر کوچک بود، که پاسخش من را مبهوت کند ...
- عاشق کی؟
* معلومه، عاشق امام!
لحظه ای ترنم زیبای اشک در چشمانش جاری شد، انگار موجی از نور، قطرات اشکش را به آسمان متصل می کرد ...
- کجا می روی؟
*انشالله، می ریم تا راه کربلا باز بشه!
به نقل از مسعود شجاعی طباطبایی


مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.
هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.
دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!
گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟
گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.
کتاب ساکنان ملک اعظم، ص 5

اگر از دست کسی ناراحت شدید، دو ركعت نماز بخوانید، بگویید: خدایا! این بنده تو حواسش
نبود، من گذشتم.
تو هم ازش بگذر ...
شهید حسن باقری

هر وقت پسرم می خواست بره جبهه ، صورتش رو می بوسیدم
ایشون هم بوسه ای به پیشانی ام می زد
وقتی خبر شهادتش رو آوردند
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پیشانی اش رو غرق بوسه کنم
... پیکرش رو که دیدم ، پارچه رو کنار زدم
آمدم پیشانی اش را ببوسم
اما صحنه ای دیدم که جگرم هزار تکه شد
پسر نازنینم قسمت بالای صورتش رو نداشت
ترکش پیشانیش رو برده بود...
راوی: مادر شهید علی کلهری


همسر شهید می گوید:
شب عروسی، مراسم دعای کمیل گذاشتیم و آقای خرسند دعا رو خوند. روز عروسی ما در مسجد امام صادق(ع) کلاگرمحله قائمشهر برگزار شد که مادر شوهرم می گفت: مردم سه سری ناهار خوردند و تا ساعت 4 بعدازظهر داشتند ناهار می دادند؛ خیلی شلوغ بود. روز تشییع جنازه اصغر هم مردم سه سری داشتند تو مسجد ناهار می خوردند و حدوداً 400 کیلو برنج پختند.
غلامحسین موحد دانش در سال 1313 در منزلی واقع در چهار راه مختاری تهران متولد شد. او در سال 1335 ازدواج کرد و در سال 1337 اولین فرزندش به دنیا آمد که علی رضا نام داشت. سه سال بعد هم در گوش دومین پسر ، با نام محمد رضا ، اذان خواندند. این دو پسر ، و دختری که چندی بعد پا به عرصه وجود گذاشت ، همه ی ثروت حاج غلامحسین و همسرش در این دنیا بودند

سال 1357 که انقلاب سلامی ، وجود خود را به رخ عالم و آدم می کشید ، حاج غلامحسین فهمید آقازاده هایش در مسیری گام برمی دارند که باید دل از آنان بردارد
نوروز سال 1361 ، جای هر دو پسر بر سر سفره ی عید خالی بود. هر دو در عملیات «بیت المقدس» دست بر آتش داشتند ، یکی در گردان حبیب و دیگری در گردان سلمان.
یکی از روزهای اردیبهشت علی رضا به خانه تلفن کرد و گفت: بابا! محمد دارد می آید . حاج غلامحسین گفت: دارد می آید یا می آورندش . علی رضا هم جواب داد می آورندش .
حوالی ظهر بود، گرما بیداد میکرد. دشمن که از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود، با تمام قوا سعی در باز پسگیری ارتفاعات داشت، نور آفتاب به سود آنها بود، رزمندهها که تمام شب مشغول عملیات بودند در این ساعات کمی خسته به نظر میآمدند.

تدارکات نرسیده بود و بچهها تشنه بودند. در جایی که فرمانده مقرر کرده بود، خسته و تشنه کیسههای شن را پرمیکردند تا از گزند ترکشهای توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات.