عطر شهید...

بوی عطرعجیبی داشت!

نام عطرراکه میپرسیدم جواب سربالامیداد.

شهیدکه شد

تووصیت نامه اش نوشته بود:

به خداقسم هیچگاه عطرنزدم؛هرگاه خواستم معطرشوم،ازته دل میگفتم:

السلام علیک یااباعبدالله

عاشقم!

- عزیزم اینجا چه می کنی؟
لبخندی بر صورت آسمانیش جاری شد، سرش را با معصومیتی ازلی به زیر انداخت...
*عاشقم!
آنقدر کوچک بود، که پاسخش من را مبهوت کند ...
- عاشق کی؟
* معلومه، عاشق امام!
لحظه ای ترنم زیبای اشک در چشمانش جاری شد، انگار موجی از نور، قطرات اشکش را به آسمان متصل می کرد ...
- کجا می روی؟
*انشالله، می ریم تا راه کربلا باز بشه!
به نقل از مسعود شجاعی طباطبایی

 

این همه بی نماز هست!!!

این همه بی نماز هست!!!

افسران - این  همه بی نماز هست!!!

می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…
… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.
 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یاران، پای در راه نهیم که این راه رفتنی است نه گفتنی...
          سید شهیدان اهل قلم

سرما!

نوجوانی شهید ابراهیم امیر عباسی
8a5k5g0.jpg

مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.

هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.

دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.

کتاب ساکنان ملک اعظم، ص 5

تو هم بگذر!

اگر از دست کسی ناراحت شدید، دو ركعت نماز بخوانید، بگویید: خدایا! این بنده تو حواسش

نبود، من گذشتم.

تو هم ازش بگذر ...

شهید حسن باقری

داغ بوسه بر دل مادر ماند

داغ بوسه بر دل مادر ماند!!

41.jpg

 

هر وقت پسرم می خواست بره جبهه ، صورتش رو می بوسیدم

ایشون هم بوسه ای به پیشانی ام می زد

وقتی خبر شهادتش رو آوردند

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پیشانی اش رو غرق بوسه کنم

 

... پیکرش رو که دیدم ، پارچه رو کنار زدم

آمدم پیشانی اش را ببوسم

اما صحنه ای دیدم که جگرم هزار تکه شد

پسر نازنینم قسمت بالای صورتش رو نداشت

ترکش پیشانیش رو برده بود...

 

                                                  راوی: مادر شهید علی کلهری


خیالم راحت نیست.!

رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش. چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ،من میرم! اما اگر امضا نکنی من خیالم راحت نیست. شاید هم     جنازه ام پیدا نشه! در دل مادر آشوبی به پا شد. رضایت نامه را امضا کرد. پسر از شدت شوق سر به سر مادرش میگذاشت. -جنازه ام را که آوردند ، یه وقت خودت را گم نکنی . بیهوش نشی هااا چادرت را هم محکم بگیر!

A0918254.jpg

سرباز امام زمان (عج)

سرباز امام زمان (عج)


روایتی از سردار شهید علی اصغر خنکدار فرمانده گردان امام محمدباقر(ع) لشکر 25 کربلا


شهید علی اصغر خنکدار

 

همسر شهید می گوید:

شب عروسی، مراسم دعای کمیل گذاشتیم و آقای خرسند دعا رو خوند. روز عروسی ما در مسجد امام صادق(ع) کلاگرمحله قائمشهر برگزار شد که مادر شوهرم می گفت: مردم سه سری ناهار خوردند و تا ساعت 4 بعدازظهر داشتند ناهار می دادند؛ خیلی شلوغ بود. روز تشییع جنازه اصغر هم مردم سه سری داشتند تو مسجد ناهار می خوردند و حدوداً 400 کیلو برنج پختند.

ادامه نوشته

پرواز تا آسمان

پدر با پسران آسمانی


غلامحسین موحد دانش در سال 1313 در  منزلی واقع در چهار راه مختاری تهران متولد شد. او در سال 1335 ازدواج کرد و در سال 1337 اولین فرزندش به دنیا آمد که علی رضا نام داشت. سه سال بعد هم در گوش دومین پسر ، با نام محمد رضا ، اذان خواندند. این دو پسر ، و دختری که چندی بعد پا به عرصه وجود گذاشت ، همه ی ثروت حاج غلامحسین و همسرش در این دنیا بودند

همه آقازاده های حاج غلام حسین

سال 1357 که انقلاب سلامی ، وجود خود را به رخ عالم و آدم می کشید ، حاج غلامحسین فهمید آقازاده هایش در مسیری گام برمی دارند که باید دل از آنان بردارد

نوروز سال 1361 ، جای هر دو پسر بر سر سفره ی عید خالی بود. هر دو در عملیات «بیت المقدس» دست بر آتش داشتند ، یکی در گردان حبیب و دیگری در گردان سلمان.

یکی از روزهای اردیبهشت علی رضا به خانه تلفن کرد و گفت: بابا! محمد دارد می آید . حاج غلامحسین گفت: دارد می آید یا می آورندش . علی رضا هم جواب داد می آورندش .

ادامه نوشته

لحظه شهادت یک نوجوان بسیجی

"لحظه شهادت یک نوجوان بسیجی"

حوالی ظهر بود، گرما بیداد می‌کرد. دشمن که از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود، با تمام قوا سعی در باز پس‌گیری ارتفاعات داشت، نور آفتاب به سود آنها بود، رزمنده‌ها که تمام شب مشغول عملیات بودند در این ساعات کمی خسته به نظر می‌آمدند.

شهدا

تدارکات نرسیده بود و بچه‌ها تشنه بودند. در جایی که فرمانده مقرر کرده بود، خسته و تشنه کیسه‌های شن را پرمی‌کردند تا از گزند ترکش‌های توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات.

ادامه نوشته