من تابوت شهید را دوست دارم.

تشييع پيكر مطهر شهيدان دوران دفاع مقدس با حضور اقشار مختلف مردم در دانشگاه شاهد تهران

من دلم آسمان می خواهد. این شهر دیگر برای من بلد امن نیست. مرا هم با خود ببرید ای پرنده تر ز مرغان هوایی. کجا می روید؟ آخر چیست رسم معرفت؟ آن سوی هستی قصه چیست؟ من مجنون ام و لیلی من تمام دلم را با خود به سوی بهار می برد. بی دل چگونه زندگی کنم در این گناه آباد؟…

 “ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود، وآن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود؛ من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او، گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود؛ گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم رنج درون، پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود؛ محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان، کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود؛ او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان، دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود؛ با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او، در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود؛ باز آی و بر چشمم نشین ای دل ستان نازنین، کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود؛ صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من، گر چه نباشد کار من هم کا از آنم می رود؛ در رفتن جان از بدن گویند هر گونه سخن، من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

این دل برود، باز هم زود غروب می کند خورشید و باز اینجا بغض غریبی، بی پرستو بی بهار خواهد شکست. هر چه شمع است بیاورید؛ روز عاشورا هنوز به شب نرسیده است و غریبانه تر از این، شام نمی شود. گویی امشب غربت بقیع می دهد شهر ما.

 یا صادق آل محمد! بی شهدا رحم کن به ما تا سحر. ما هر ۱۲ امام مان را فقه و اصول مکتب مان را مدیون کلاس درس تو هستیم در کوچه بنی هاشم. ما مفتخریم که دماء شهدای ما از مدادالعلمایی جوشید که همه شاگرد مکتب تو بودند. در فکه شهیدی که نامش “صادق” بود، لحظاتی قبل از شهادتش وصیت کرد:امام من در بقیع، مزار ش جز تکه ای سنگ، نشان ندارد. روی سنگ مزارم چیزی ننویسید” و بعد جان داد.

هر چه شمع است بیاورید؛ مگر همین نور شهدا همین روشنایی تابوت پروانه ها آرام مان کند. ای تابوت شهید، صد سینه سخن دارم از جنس بقیع؛ یا بقیه الله. مهدی عجل الله. منتقم کجایی. قُم یا حجت الله